سفارش تبلیغ
صبا ویژن
با اظهار دوستی، دوستی استوار می شود . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :62
بازدید دیروز :55
کل بازدید :65162
تعداد کل یاداشته ها : 275
99/3/7
5:31 ع
مشخصات مدیروبلاگ
 
کودکی تنها[1]
سلام دانشجوی ارشد هوش مصنوعی هستم و از داستانهایی که عمق و محتوا دارن خیلی خوشم میاد سعی میکنم اونا رو اینجا هم بزارم تا همه ببینن و از خوندنشون لذت ببرن روزگاری پر از یاسهای سپید داشته باشید

خبر مایه

هرگز با آدم نادان مجادله نکنید !
تماشاگران ممکن است نتوانند تفاوت بین شما را تشخیص دهند . . .


  
  

مدیر : پسر شما اخراجه !
پدر: اخه چرا؟ من به عنوان پدرش حق دارم دلیلش رو بدونم !
مدیر : شرم اوره ! در طول دوره کاریم هرگزبا چنین چیزی روبه رو نشده بودم پدر:
محض رضای
خدا به من بگین چی شده؟ اون بچه تازه مادرش رو از دست داده .اخه چی شده؟
کتک کاری کرده نمره صفر گرفته؟ به کسی فحش داده! اخه چی شده !
مدیر : بچه شما …
پدر: بچه من چی؟
مدیر : بچه شما جلوی هیجده جفت چشم . به معلمش گفته :
عاشقتم عشقم ! واقعا از یک بچه کیس دوم ابتدایی بعیده ….
پدر پرید وسط حرفهای مدیر و با لحن تندی گفت : سعید این کجاست؟
مدیر :پشت در دفتر !
پدر سریع از جایش بلند شد و از دفتر خارج شد . سعید آنجا نبود چشم چرخاند .
روی ردیف
صندلی ها کیف پسرش را شناخت !
روی کیف روی کاغذ A4 با خط کودکانه ای دست نوشته ی سعید به چشم میخورد ……
چشم هاش خیلی شبیه مامان بود. منو ببخش بابا


93/4/29::: 11:2 ص
نظر()
  
  

می تونم به همسر شما نگاه کنم و لذت ببرم ؟
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت :
« ببخشید آقا! من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم ولذت ببرم ؟ »
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود ، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت ، یقه ی جوان را گرفت و عصبانی ، طورری که رگ گردنش بیرون زده بود ، او را به دیوار کوفت و فریاد زد : « مرتیکه عوضی ، مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی کشی؟»
جوان اما ؛ خیلی آرام ، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و واکنش نشان دهد، همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد: « خیلی عذر میخوام، فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین ، دیدم به خاطر وضع ظاهر خانومتون دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن ، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم...
حالا هم یقمو ول کنین ، از خیرش گذشتم !»
مرد خشکش زد... همانطور که یقه ی جوان را گرفته بود ،
آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد .....


93/4/14::: 9:47 ص
نظر()
  
  

تیم رباتیک ما هم چهارم شدشرمنده

اما با کوله باری از تجربه

باشد که رستگار شویم

داریم روی یه ربات جدید کار میکنیم واسه مسابقه بعدی


93/2/20::: 11:15 ص
نظر()
  
  

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای، نفسی عاشقت شده است

ای سیب سرخ غلط زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

پر میزنیّ و وای به حال پرنده ای
کز میله ی قفسی عاشقت شده است

آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است


93/1/11::: 9:49 ص
نظر()
  
  
<   <<   6   7   8   9   10   >>   >